Posted in سید مسعود

من زقبرستان بهار می آیم – سید مسعود

من زقبرستان بهار می آیم که با دستان مهرگان سپند ها خموش گشت من بر دوش شب های سرد تابوت رنگ باخته ی شهررا دیدم…

Continue Reading...
Posted in سید مسعود

من در پي عشقم، جان من، يارا كجاست – سید مسعود

من در پي عشقم، جان من، يارا كجاست. بگوييد ياران من،عشق را كدامين سراست. يكي درد است مرا، همه جان،سرد است مرا. آسمان تيره وگرد…

Continue Reading...
Posted in سید مسعود

من دستانم را دوست میدارم – سید مسعود

من دستانم را دوست میدارم. دستانم جایگاهی اشک مادرم است آنجا که، آسمان سیاه بود، آخرین بستر پیره زنی بی صدا در آغوش منی بینوا…

Continue Reading...
Posted in سید مسعود

من آنجا زاده شده ام – سید مسعود

من آنجا زاده شده ام، آنجا که سر زمین من را، پینه دوزان دوزخ؛ سرزمین شرم و شر می نامند. آنجا که مادران ما به…

Continue Reading...
Posted in سید مسعود

من اگر آنجا بودم – سید مسعود

من اگر آنجا بودم، آغوش ترا، بستر ناز می کردم. برف تنه ای تن ترا؛ با اشک دلم یکسره آب می کردم. من اگر آنجا…

Continue Reading...
Posted in سید مسعود

مسجد گريست – سید مسعود

مسجد گريست خدا نگران شب است. چه چركين است دستمال شب. عشق آباد دوشنبه ٢٩ميزان ساعت ٥.٠٠

Continue Reading...
Posted in سید مسعود

مرا به بازار برده فروشان قرن بردند – سید مسعود

مرا به بازار برده فروشان قرن بردند، لیلامم گذاشتند. آی مردم، آی مردم! سرور دامن اشک هاست، سرود گری عشق و قصه گویی دل هاست،…

Continue Reading...
Posted in سید مسعود

مرد خيره. به آفتاب شد – سید مسعود

مرد خيره. به آفتاب شد با چشمان خسته از درد، راهي ره صواب شد. عشق،به خم كوچه اش، ناز مي فروخت. مرد با خجالتي در…

Continue Reading...
Posted in سید مسعود

ماه حوت برایم گفتنی های جان دارد – سید مسعود

ماه حوت برایم گفتنی های جان دارد بهار می آید، هنوز غرق تماشای زمستانم سردی، سردم، باده نوش باده ای بیابانم. دل من در گروی…

Continue Reading...
Posted in سید مسعود

ما بيخود،در تاريكي شب، در جستجوي آفتابيم – سید مسعود

ما بيخود،در تاريكي شب، در جستجوي آفتابيم، خورشيد در سفره شب،آواز مي خواند. دامن شب، بستر آفتاب است. خورشيد، لاله شب مي كارد. گليم آب…

Continue Reading...