Posted in شایق جمال

مکن محکوم حکم خویشتن روشن ضمیران را – شایق جمال

مکن محکوم حکم خویشتن روشن ضمیران را که زیر دست نتواند کسی خورشید تابان را ندارد زیر دستی را تحمل و سعت مشرب که سر…

Continue Reading...
Posted in شایق جمال

دلبری تو بی وفاست مرا – شایق جمال

دلبری تو بی وفاست مرا آرزوی تو دلرباست مرا سرمه را در نظر نمی آرم خاک پای تو توتیاست مرا زود بیگانه می شود چه…

Continue Reading...
Posted in شایق جمال

امروز نشانی ز قیامت شده پیدا – شایق جمال

امروز نشانی ز قیامت شده پیدا یعنی به دل یار مروت شده پیدا بر محتسب شهر نه سر ماند نه دستار چون مرکب سلطان محبت…

Continue Reading...
Posted in شایق جمال

باز سرمست از شراب ناب می بینم ترا – شایق جمال

باز سرمست از شراب ناب می بینم ترا چون دل بیمار خود بیتاب می بینم ترا شوخ من از برگ گل یک پرده هم نازکتری…

Continue Reading...
Posted in شایق جمال

که گوید از من آن شرین ادا را – شایق جمال

که گوید از من آن شرین ادا را که تلخ از غم مکن اوقات ما را ندارم بعد از این تاب تغافل بت من گوشهٔ…

Continue Reading...
Posted in شایق جمال

جا در دلم دادی چرا چشم خمار آلوده را – شایق جمال

جا در دلم دادی چرا چشم خمار آلوده را آئینه ننماید کسی بیمار دیرین بوده را چون دامن ناز ترا گردون کشید از چنگ من…

Continue Reading...
Posted in شایق جمال

ملامت کس نمی سازد دگر فرهاد و مجنون را – شایق جمال

ملامت کس نمی سازد دگر فرهاد و مجنون را اگر بیند به رخسار نکویان صنع بی چون را تغافل را نگه سازد به چشم عاشق…

Continue Reading...
Posted in شایق جمال

دلبری تو بیوفاست مرا – شایق جمال

دلبری تو بیوفاست مرا آرزوی تو دلرباست مرا سرمه را در نظر نمی آرم خاک پای تو تیاست مرا زود بیگانه میشود چه کنم گر…

Continue Reading...
Posted in شایق جمال

از لب خود گر دهد کامی من ناکام را – شایق جمال

از لب خود گر دهد کامی من ناکام را صرف دلتنگی نسازم غنچه سان ایام را بسکه حرفی از لب خاموش او نشنیده است لطف…

Continue Reading...
Posted in شایق جمال

بت من تا به کی به بنده جفا – شایق جمال

بت من تا به کی به بنده جفا نگذشتی مگر ز راه وفا من سرا پا نیاز تو همه ناز من چها می کنم ببین…

Continue Reading...