يادم هست – سید مسعود

يادم هست
آنروز كه،دستم را با دستت چه خوش بافتي.
لبانم را،بالبانت،چه آسان بستي.
كمرات را به حلقه اي دستانم،چه آسان دادي.
سرود پايدن و نفهميدن و بيخود شدن،ساختي.
گيسوانت،تعنه اي به مهتاب، نشستن،
رهي ديده اي آفتاب بستن.
من گرم تر از آفتاب شدم.
شرمم را به مهتاب دادم،
تا در پسي، ابر هاي شب مانده ي سياه،گم شوند.
چند گاهي، با چه دردي، عقب ديوار آفتاب گذشت،
من ساكن، سايه ي ديوار آفتاب، شدم،
من بودم و ديوار و شعري، كز آفتاب مي آمد.
زمان، رهي فرار گرفتند،
يادي تو،باد شدند،با باد رفتند
ولي تو هيچ نيامدي
عشق آباد
سه شنبه
٣٠ ميزان
٢ بجه ي چاشت
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *