يادت هست – سید مسعود

يادت هست
همان ديواري لب جويي خانه ي مان،
همان سايه آفتاب، كه نازي روييدن عشق بود،
همان ديوار،
خانه ي زنبق ولاله سرخ،
كه شعري خدا را، در خون عشق مي سرود،
يادت هست، لغزيدن آفتاب،
گريستن اش، به اندوهي شكستن ديوار،
كه مرگ سايه ي عشق را،چه غمينانه مي سرود.
فرياد درخت وسنگ، از سكوت رباب ها، تار ها.
از خشكيدن انگشتان سايه ي عشق،
نشسته در سكوت سايه ي ديوار مسجد.
نفرين آفتاب بر سايه شكن ها باد.
عشق آباد
اول قوس
آدينه روز
ساعت ٣.٠٠ بعد از چاشت
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *