مرا به بازار برده فروشان قرن بردند – سید مسعود

مرا به بازار برده فروشان قرن بردند،
لیلامم گذاشتند.
آی مردم، آی مردم!
سرور دامن اشک هاست،
سرود گری عشق و قصه گویی دل هاست،
گرانی مغزش، کالایی گرانبهاست.
آی مردم، آی مردم. !
تنم را، به خانه‌ای بیگانه بردند.
بدارش کشیدند، به شلاقش کوبیدند، تا گوره خر زمان شوم.
از خودم پنهان شوم.
با اشکهایم، داستان مسخره قرن را رنگ زدند،
به مغزم کوبیدند،
عصاره ای مغزم را، روی میز گذاشتند،
نوشته بود، آزادی،
گفتند :به پولی نمی ارزد
آزادی، آزادی چه آزادی
دورش کنید،
به زباله دان تاریخ زنجیرش کنید،
در یک قفس ننگین زنگ خورده ای زمان بگذارید،
تا پوسیده شود، این طلسم زهرآگین شرم آور.
آزادی خون است، لجبازیی قرون است
ولی ؛ بیگانه بخود لرزید،
آنگاه، آفتاب،
با کوچه و درخت و باغ وسنگ،
با جسدی من، فریاد کردند
آزادی، آزادی
عشق آباد
چهارشنبه شنبه
۱۰ میزان
ساعت ۴.۴۰
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *