ستاره های همدوش،باغ عشق من – سید مسعود

ستاره های همدوش،باغ عشق من،
چه زیبا ره ای باغ گرفته اند.
تادیوار باغ را ستایش کنند ؛
ولی کلاغ های آمده از دوزخ،
آهنگ مردن باغ و شاخ می خوانند.
برگ ها، لالایی رفتن جان می خوانند.
تن برگ نه همان تن است نه همان جان من،
که آسمانش میخوانندش.
ریشه جا مانده ای عشق باغ، بسته با دشنه سنگ،
هنوز از گل سنگ می نالد.
دست خشکیده ای باغ، نگران ریشه خشکیدن باغ است.
و شگوفه ای عشق باغ، ناز سنگ می کشد.
آواز پرنده باغ، همان صدای قفس گیر مانده باغ بیمار است،
که خود آواز می خواند
آسمان چه آسان آیتی سنگ را بر باغ می خواند،
با دیده میخکوب، دیوار باغ را، آتش باران می کند.
ولی من، جوی بچه ای باغم،
بر نگ سبز قامت های درون دیوار،
به آسمان رنگی هفت رنگ، باور دارم،
یکی روزی باغ، دوباره باغ می شود
و خدا مهمان باغ.
ریشه ها، ره باغ می گیرند،
و آنگاه،
من دستانم را چه آسان، به جوی باغم خواهم شست.
عشق آباد
جمعه
۸ فبروری
ساعت ۵:۰۰
:: ADVERTISEMENTS ::
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *